تبليغاتX
روایت های خود خودم

روایت های خود خودم

از زمانی که دموکراسی هم ارتدکسی شد

وقتی می بینمشون که با کت و شلوار تمیز و اطوکشیده با لبخند و اعتماد به نفس

میان جلوی تریبون دموکراسی و به مردم نادان دروغ میگن حالم به هم می خوره.

امشب شاهد هنرنمایی یکی از آقایون انگلیسی بودم .مردک خجالت نمی کشید و از برابری و آزادی و این

جور چیزا می گفت. در حالیکه بزرگترین استعمار گر تاریخ همین پوفیوزا بودن.الان هم اگر زورشون برسه

هم مردم خودشونو هم بقیه دنیا رو سرویس می کنند. دیگه زورشون نمی رسه وگرنه شناگرای ماهریند.

از زمانی که دموکراسی هم ارتدکسی شد (همین ۵ دهه اخیر) دیگه حناشون رنگ نداره.همه مزخرفاتی

که درباره عدالت و برابری و آزادی میگن شده جک و خنده که البته یه عده به نفعشونه که باور کنند.

در ضمن من از اهالی طالبان هم نیستم . من فقط یه تماشاچیم. همین !!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 1:3  توسط رضا   | 

نیمه عمر

 

حال که به نیمه عمر خود رسیده ام

یاد و خاطره تمام رادیواکتیوهای جهان را پاس می دارم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 0:14  توسط رضا   | 

هنوز کودکی ...

گویی به مرزهای بودنم رسیده ام

به ظرفیت های انتهایی رستنم از هیچ و

تراویدن در نرم نرم خاکهای دانای جهان

از بلوغ می ترسم. دست دراز می کنم و می بویمش

تا لابه لای خاطره های آزرده ام به فراموشی نسپارمش.

روی تخت دراز کشیده ام و به همسفرانم خیره شده ام.

زمستان  آرام در گذر است و عشق اندام خسته مرا می پوید.

در انتظار سپیده ای هستم که سفره زرینش را بر فرسودگی خواب هایم بگسترد.

در سکوتی عمیق از تراوش های کودکانه هایم ٬

در فراوانی بی حوصله نامراد

خود را به تنهایی اشیاء سپرده ام.

                                                                                                           زمستان ۸۱

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 23:35  توسط رضا   | 

خواهش می کنم بیا !

برایت ترانه ای خواهم خواند. ترانه ی تمام هستی پرسوال و غرق در حیرتی که بر چشمانم نشسته

است.

برایت شعری می خوانم از سکوت لیوان های خاک گرفته دکورهای تنهاییم

از جنس باران می گفتم قبلا، از غمنامه های آشنای کودکی ، اما حالا باران یادم رفته و صدای پای

همسایه ام را به تقدس سیاه تنهاییم ترجیح می دهم.

برایت حرف ها دارم اگر بیایی و پالتویت را از تن بیرون بیاوری و کنار آتش بنشینی و چشم در چشم قصه

های تا نخورده ام بدوزی.

 نمی دانی چقدر دلم برای قصه گفتن های بی سر و ته تا سر صبح تنگ شده است.چقدر دلم برای

گریستن تنگ شده است.

برای اولین بار در زندگیم چشمانم را به میهمانی باران خواهم برد و در تو خواهم شکفت.

اگر بیایی و روی آن صندلی حصیری بنشینی و گوش به نازک دلی های شبانه ام بسپاری.

شاید دیگر بار نباشم و نیایی اگر این بار نیایی.

پس لطفا سر وقت بیا . چای هم دم کرده ام و از آن کیک هایی که دوست داری پخته ام و آن فنجانهای

نارنجی را برایت از انباری بیرون آورده ام.

خواهش می کنم بیا و روی چشم های بسته ام بیداری بپاش که زود به خواب مرگ می روم از این

تنهایی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 23:27  توسط رضا   | 

خانما خمیره نرم تری دارند !

 

روایت غالبی هست که می گوید :

خوشگل باش !

 جذاب باش !

 سکسی باش !

معصوم باش !

 نجیب باش !

معقول و صبور باش !

با اخلاق باش !

متین و باحیا باش !

 به روز باش !

خوش پوش و  رنگی باش !

لبخند بزن ، شاد باش !

با سلیقه باش !

خوب برقص !!

شعر و رمان بخون !

مراقب مردهای غریبه باش !

به فکر آینده باش !

عاشق باش !

گول نخور !

تورش کن !

تا می تونی طلا جمع کن !

از بدنت استفاده کن !

دانشگاه برو ، فرصت درست کن !

خود خواه باش !

وراج باش !

اجتماعی باش !

پست مدرن باش !!

هدیه بده !

روز تولدشون رو یادداشت کن !

براشون اس ام اس فلسفی بفرست !

موفقیت بخون !

تا می تونی انواع لوازم آرایش بخر و انبار کن !

زیاد به زندگیت فکر نکن ُ مثل یه ... سرت رو بنداز پایین و دنبال ما بیا . چون تو شعور و لیاقت و جربزه فکر

کردن به زندگیت رو نداری .

اینا داستان عجیب و غریب دخترای ایرونیه

این همه توصیه های زمزمه وار که باد به گوششون می خونه.

نگاهی به خانما بندازید ، در هر سنی هم که باشند باید یه سری معیارها رو رعایت کنن و یه جوری

باشن که روایت غالب میگه.

این همون بلاییه که فرهنگ سره آدم ها میاره .

خانما خمیره نرم تری دارند !

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 0:32  توسط رضا   |